حضرت امیر(ع):ارزش هر کس به مقدار دانایی و تخصص اوست. |
به جاي همه آن لحظه ها به نام خدا
بالاخره نوبت به آخرين مطلب هم رسيد.در اين مدت چيزهاي زيادي آموختم وتجارب ارزنده اي اندوختم. از اسمي كه گذاشته بودم معلوم بود كه اين وبلاگ روزي تعطيل خواهدشد تا ابدكه قرارنيست دانشجوي رياضي پيام نور بمانم هرچند هنوز دانشجوام.
ان شاءالله روزي دوباره برمي گردم باسطح معلومات وسواد بيشترو مطالبي پربارتر و تخصصي تر.ناراحت هم نيستم كه دنيا محل گذراست.
ازهمه دوستان تشكرمي كنم و طلب حلاليت دارم.
بنا به درخواست بعضي دوستان داستاني را كه درمسابقات داستان نويسي دانشجويي برگذيده شد رابه عنوان آخرين مطلب ميگذارم باشدتا مقبول افتد.
برای دیدن داستان جاده خاکی به ادامه مطلب بروید.
خداحافظ
تابستان است
فصل بیکاری چترهاست
اماهیچ کس نمی داند
چه بارانی در دل من می بارد
...باری اینقدربکوشیم تاپس ازما نگویندکه مشتی مردم پست وفرومایه
بودندو به ماندن نمی ارزیدند!
زان پیش که دست وپا فرو بنددمرگ آخرکم ازآنکه دست وپایی بزنیم؟
حوالي پاييزسال گذشته بودكه اتفاقي به فراخوان مسابقه داستان كوتاه دانشجويي برخوردم که جهاد دانشگاهی دانشگاه شهیدبهشتی برگزارمی کرد فرصت راغنيمت شمردم وبرايشان داستاني فرستادم.حوالي زمستان اعلام كردندكه جزنفرات برگزيده شده ام وبايد درمراسم پاياني دردانشگاه شهيدبهشتي شركت كنم.مراسم يك هفته به تعويق افتاد وقرارشد اول خرداد ازساعت ده تا دوازده درتالارمولوي دانشكده ادبيات وعلوم انساني دانشگاه شهيدبهشتي برگزار شود.واين گزارش درواقع شرح ما وقع است ازلحظه حركت تا بازگشت دوباره به خانه.ازاينكه طولاني است معذرت مي خواهم چاره اي نبود فقط چيزي كه به ذهنم رسيداين بودكه قطعه قطعه اش كنم تاخواندنش راحت ترباشد.نظرات شماراصميمانه پذيراييم.
پرده اول حركت:
نيم ساعت مانده به حركت به سمت ترمينال به راه مي افتم به دلم ماند كه يك كار رادقيقه نودانجام ندهم خب ديگرعادت است. فقط4نفربليط گرفته اند راننده هم باگفتن اينكه برايش صرف نمي كندمارابا ماشينش راهي شهرمجاور مي كندتا ازآنجابرويم.آنجانيزهفت هشت نفري بيشتر بليط نگرفته اند.بايدمنتظربمانيم تا اتوبوسي كه ازمركزاستان مي آيد ماراباخودببرد.بالاخره اتوبوس مي آيدبهتر از بوفه نصيب من نمي شود.بيچاره گوشهايم.مسافربغل دستي ام ازلحظه اول خواب است مدام سرش به روي شانه من مي افتد كلافه ام كرده است،فكرمي كنم معتاد است كه اينجورچرت مي زند.چندساعت كه مي گذردبعضي ازمسافرين پياده مي شوندجاي خالي پيدامي شود ومن هم جلوتر مي روم.دوباره همان بغل دستي ام مي آيد وكنارم مي نشيند،واي خداي من عجب شانسي.اما اين بار معذرت خواهي مي كند كه اذيتم كرده ومي گويدكه كارگرگچ كاراست وخسته ازكار.ازتصورات ذهني ام شرمنده مي شوم.
پرده دوم ترمينال جنوب:
ساعت شش ونيم صبح به ترمينال مي رسيم.بايد خودم را به ولنجك برسانم آن بالا بالاها.ازهمان جاهايي كه ضرب المثل شده است، شمال تهران كه مي گويند همين جاست.خسته وكج ومعوج خودم رابه ايستگاه مترو مي رسانم تا با آن به ميردامادبروم.اين هم يكي از اصول جدا نشدني جامعه ما:صف.چاره اي نيست براي تهيه بليط بايد صف طولاني رابه جان خريد.بالاخره سوارمي شوم،بهتراست به جاي متروبگوييم كنسروآدم جايي نيست دستت رابگيري جاي نشستن پيش كش.وسط اين موج جمعيت مي روم ومي آيم.ايستگاه آخريعني ميردامادپياده مي شوم،سوار اتوبوس هاي تجريش مي شوم و تا تقاطع وليعصروچمران مي روم-آن هم به صورت كاملا ايستاده- يعني ايستگاه پارك وي.
پرده سوم پارك وي:
كمي زوداست به ديواري تكيه مي دهم ونقشه رانگاه مي كنم-حس توريستي را داريديا نه-والده مربوطه تماس مي گيرد مي خواهد ببيند زنده رسيده ام يانه بله فكرمي كنم هنوز زنده ام.حس پياده روي به سرم مي زندبراي رسيدن به دانشگاه بايدعرض خيابان را طي كنم،اماباسرعتي كه اين ماشين هاي گران قيمت مي آيندغيرممكن است.هرآن ممكن است ماشيني زيرم بگيردوبعد درحالي كه به آرامي پارك مي كندشيشه دودي ماشينش راپايين بكشد،آرام خاكسترسيگارش را بتكاندوكمي عينك آفتابيش رابالابدهدو وقتي جسدآش ولاش مرا ملاحظه كرد دست درجيب مبارك ببردوبدون اينكه بشمارد مشتي چك پول رابيرون بيندازدوبرود،اين يعني پول خون من، نه هنوز زوداست تاپاي پل هوايي طي مي كنم.وبعدخودم رابا تاكسي به دانشگاه شهيدبهشتي مي رسانم.
پرده چهارم دانشگاه شهيدبهشتي:
هواي ولنجك بسيارخنك است،نسيم خنكي نيزمي وزيد،جوي هاي كوچكي ،آبي كه ازدل كوه هاسرازيرشده است را دردوطرف خيابان به پايين هدايت مي كند.روزقبل درشهرخودمان آنقدرهواگرم بود وتابش آفتاب شديدكه مغزم داشت ازشدت گرمامي تركيد،اما اينجا... خدابدهد ما كه حسودنيستيم.
دانشگاه شهيدبهشتي يكي ازبزرگترين وقديمي ترين دانشگاه هاي كشوراست ودرواقع يك دانشگاه مادراست كه تمامي دانشكده هاو خوابگاه ها ومراكز اداري ودانشجويي اش به صورت متمركز دريك محل بزرگ دردامنه كوه بناشده است.سرشارازسراشيبي وپله هاي زياداست.آدرس دانشكده ادبيات رامي پرسم قريب پنجاه پله رابايدبالابروم باهرزحمت به دانشكده ادبيات وتالارمولوي مي رسم.
پرده پنجم جشنواره:
تالارمولوي زيادشلوغ نيست درواقع بيشتربرگزيدگان آمده اندوتعداد كمي ازدانشجويان واساتيد دانشكده ادبيات.زيادتبليغ نكرده اندچه براي مراسم چه براي مسابقه.آنطوركه خودشان مي گفتندقصدشان اين بوده كه علاقه مندان واقعي داستان كوتاه گردهم بيايندوكسي فريب تبليغات رانخورد،ازخبرنگاروعكاس جزيكي كه ازطرف جهاددانشگاهي است خبري نيست.
بعدازكارهاي معمول نوبت به سخنراني دكترشادمان شكروي ازداوران مسابقه مي رسد درمورداهميت داستان نويسي مي گويد،تازه آن جاست كه من متوجه مي شوم داستان نويسي به چه دردمي خورد-البته هنوزهم درست وحسابي نفهميده ام- ومي گويدكه قصدشارژ مالي كسي رانداريم وداوران هم مانندشركت كنندگان گمنامند.
نوبت به اهداي جوايز مي رسدچندنفري كه مي گذرداسم مرا مي خواندبه روي سن مي روم خودم را اينگونه معرفي مي كنم"به نام خدا داودپارسانژادهستم رشتم رياضي كاربرديه ازخوزستان ممنونم".جايزه شامل لوح تقدير يك شاخه رز سرخ ودوتا كتاب است.البته من جزنفرات اول تاسوم نشدم-انصافاحقم هم نبود-ولي خب براي من كه تازه اول راه ام و وقت نداشته ام نويسندگي را دنبال كنم جزنفرات برگزيده بودن هم نمي تواندبدباشد.
بعدازمراسم برخي ازدوستان كه شهوت شهرت دارندبه دكترشكروي اعتراض مي كنندكه چرا ازخبرنگاران خبري نيست اما من وقتي دكترتنها شدبه اومي گويم كه من هم موافق دعوت نكردن از خبر نگارانم وايده شماراتاييدمي كنم دكتر خوشحال مي شود.
پرده ششم خوابگاه دانشگاه اميركبير:
بايدخودم رابه ميدان وليعصربرسانم تابه خوابگاه شهيدنجات الهي يكي ازخوابگاه هاي دانشگاه اميركبير به ديدن محسن بروم.محسن پسرعمويم است اختلاف سني كمي داريم ودرواقع خيلي باهم جوريم هروقت همديگررامی ببينيم شروع مي كنيم به بحث انتقادي كردن ازمسائل سياسي وفرهنگي واقتصادي و ورزشي بگيرتامسائل فاميل.
خوابگاه شهيدنجات الهي يك ساختمان قديمي است باده طبقه هر طبقه يازده اتاق داردو درهراتاق سه نفرساكن اند.در واقع بهترين خوابگاه ازمجموعه خوابگاه هاي دانشگاه اميركبيراست.درنگاه اول خيلي كسل وبي روح است مثل اينكه هرجابچه درسخوان هاباشنداينجوري است.وارد اتاق محسن درطبقه هفتم مي شوم سلام و روبوسي وبعدهم نهارواستراحت.دراين ساختمان بيشتربچه هاي ورودي 86 ساكن اند ورودي هاي بالاترهمه بچه هاي به قول ما گلي هستند.
شب به پارك لاله مي رويم اماسريع برمي گرديم تابازي فينال ليگ قهرمانان راببينيم.سالن تلويزيون خوابگاه تقريباپراست شور وهيجان بچه ها اصلاتناسبي باكسلي اوليه كه به نظرمي رسيدندارد.منچسترگل مي زندسالن منفجرمي شود همديگر رابغل مي كنندومي بوسند،باگل زدن چلسي بازهم اين حركات تكرارمي شود.براي من كه ادعا مي كنم ديوانه فوتبالم وحتي شب كنكورنيزقيد فوتبال را نزدم اين شوروحرارت عجيب است.
درواقع همه آن تصورات اوليه من ازفضاي بچه درسخوان هاوتصورات سايرمردم توهماتي بيش نيست قضيه گربه است وعدم دسترسي به گوشت.ولي چيزي كه هميشه حسرت آن راداشته ام همين جو درسي وعلمي است كه خودانگيزه بزرگي براي درس خواندن است.نيمه اول تمام مي شود خسته ام براي خواب به اتاق برمي گردم.
پرده هفتم خواب:
بله بفرماييد،اين هم پرده دارد خب مي خواهم بخوابم شما هم مزاحم نشويد خوشتان مي آيدكسي مزاحم خوابتان بشود.اين قدر درزندگي مردم سرك نكش.
پرده هشتم خانه آن يكي پسرعمو:
صبح ازخواب بلندمي شويم بايد من وپسرعموبه راه آهن برويم تابه اتفاق آن پسرعموكه دارد ازمشهدمي آيد برويم خانه آن يكي پسرعموكه حوالي تهرانپارس منزل دارد.
هنوزچيزي ازپرده خواب نگذشته كه بازشروع كردي خوشت مي آيد كسي روابط فاميلي خودت راروي نت منتشر كند؟ آقادراين خانه خانواده زندگي مي كنند آن وقت توانتظارداري من تمام ما وقع راشرح بدهم.مگر خودت خواهرومادر و ناموس ....
پرده نهم بازگشت:
حوالي بعدازظهرسريع خودمان رابه خوابگاه مي رسانيم وپس ازاندكي استراحت راهي راه آهن مي شويم.براي ساعت هفت بليط دارم.وقتي نمانده سريع ازمحسن خداحافظي مي كنم وخودم رابه قطارمي رسانم وجايم راپيدامي كنم.همسفرانم سربازان نگون بختي هستندكه ازمناطق سردسير راهي استان گرم مامي شوند تاچندماهي رادركسوت سربازي سركنند.يكي ازآنهاكه چندماهي رادراين منطقه خدمت كرده آن چنان ازگرماي هوا براي هم قطاران تازه واردش صحبت مي كندكه من بعداز اين همه سال هنوزچنين گرمايي نديده ام.براي شام سري به رستوران قطارمي زنم قيمت ها هوش ازكله ام مي پراند بايك بيسكويت سروته شام راهم مي آورم.
پرده دهم راه آهن:
سوارتاكسي مي شوم تابه شهرخودم بروم وازآنجاراهي خانه شوم.مردي كه ازكارگران نيشكرهفت تپه است ازاوضاع بدخودشان مي گويدواين كه چندماهي است حقوق نگرفته اندواعتراضات به جايي نرسيده است.خوب كه گفت وگفت آخرسرخدا راشكركردوبه وعده اي كه چند روزبعدبه آن ها داده شده است اميدواربود.من هم فقط گوش مي كردم چرا اينجورنگاه مي كنيدخب مي فرماييدچه كاركنم كاري ازدستم برنمي آمد.
پرده يازدهم خانه:
داستان به پرده آخررسيدوتمام شدتو هنوزدرست نشده اي.خوشت مي آيدكسي به خانه تان سرك بكشد يافضولي كند به خانه مردم چه كارداري سعي كن خودت رادرست كني تورا به خدادرست شو.
اين نمايشگاه كتاب هم براي خودش خوب تفريحي شده است ازشهرهاي دورونزديك هجوم مي آورندكه چه،بله ماهم اهل كتابيم.امادر واقع دربيشترمواقع يك پز روشنفكري بيشترنيست.معلوم نيست حالا كه اين همه مشتاق كتاب دارم پس چرا اين همه آماركتابخواني درمملكت ماپايين است.البته نمي توان منكرشدآمارخريدن كتاب خيلي بهتر ازخواندن كتاب است(خودم ازاين كتاب هاي خوانده نشده كم ندارم).
در واقع من مصداق همان شناگري هستم كه كه آب نديده.هرسال موعدنمايشگاه كه مي شود كلي ليست خريدكتاب رديف مي كنم كه اگرگذرم افتاد دست خالي نباشم اماهيچگاه نشده كه بروم.درتمام اين سالها بيشتردرباره كتاب خوانده ام تاكتاب بخوانم،مصاحبه بانويسنده،نظرفلان منتقد،خلاصه كتاب و... .چون منابع درباره كتاب هم ارزان است وهم دردسترس اماخودكتاب گران است وغيرقابل دسترس.
امسال دانشگاه چندنفرازممتازين هررشته رابه نمايشگاه برد باهمراهي چندهمراه عزيز!!حالاچه ايرادي داشت به من هم مي گفتندبه عنوان همراه بيا.قربانشان بروم هروقت كاري دارندسريع تماس مي گيرند بياجلسه داريم،نيازبه عكاس هست،اين كار رابايد انجام بدهي،سياهي لشكرمي خواهيم و... .اماحالابه نمايشگاه كه رسيدهيچ.من كه باتوجه به جيب سوراخم نمي آمدم اما بالاخره تعارفي مي كرديد.فقط تماس گرفتندكه دوربينت رانيازداريم.دوربين ديجيتال مذكورتنهادستاورد مادي عمرچندين ساله من است كه آن هم به لطف دوستان به سرتاسر ايران عزيزو بلكه جهان خاكي سرزده است و ديگرچيزي از جسم خاكيش باقي نمانده به زوربايدشارژش كردو مدام مراقب بودكه شارژخالي نكند.درواقع وقف عام است و من فقط متولي آن هستم.
پ ن1:به يكي گفتندامسال نرفتي شمال.گفت:نه پارسال نرفتم شمال امسال مي خوام نرم جنوب.
پ ن2:امسال هم كماكان مي خوام نرم نمايشگاه.
دغدغه هاي يه پسر جوان :
کارندارم ، پول ندارم ، سربازی نرفتم ، ماشين و خونه ندارم و ... .
دغدغه هاي يه دختر جوان :
لاک ناخنم پاک شده، مهري سرويس طلا خريده، دختر خاله ام ماشين داره، مامان غذا ي خوب نمي پزه، عروسکم رو هنوز نخوابوندم و ... .
خدايا انصافت كجا رفته..؟!
شهيد رجايي:
معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن
و اگر عشق توست مبارکت باد.
به نام خدا
برای تمام آن روزهایی که نبودم سلام
یکی می پرسد اندوه تو ازچیست؟
سبب سازسکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم...
برای آنکه باید باشدو نیست...!
عيد نوروز مبارك
به اميد سالي خوش
سالي بهتر از آنچه كه گذشت
وسرشار از اميد بودن
دیدمت اما چه دیر ...
دیدمت اما چه دور ...
به نام خدا
سلام
خيلي حالم گرفته
خيلي خستم
ديگه نمي تونم آپ كنم
التماس دعا
براي هميشه خداحافظ
پیامبر اکرم(ص):
*دانش جویی برهرمسلمانی واجب است.
*وقتی مرگ طالب علم فرا رسدشهیدمی میرد.
رحلت جانگداز پیامبراکرم(ص)و شهادت مظلومانه امام حسن مجتبی(ع) وهمچنین شهادت
امام رضا(ع) تسلیت باد.
... اگرمرتاض هاي هندي،دانستندي كه علمي به نام رياضيات بودندي،ديگرهرگزسراغ تخته هاو كفش هاي ميخ دارنمي رفتندي،و روزهادريك محل بدون چشم برهم نهادن نمي ماندندي؛بلكه به سراغ اين علم آمده بودي وبامسائل پيچ درپيچ علم رياضي كه به حق رياضيات است مشغول مي شدندي.
سرو كله زدن باحدها،انتگرال ها،ديفرانسيل ها،مجموعه ها،تابع ها،هذلولي ها،بيضي ها،رسم نمودارها،لگاريتم ها،تصاعدها،تجانس ها،هندسي ها،فضايي ها،سطحي ها،معادله ها،نامعادله هاو... هزاران مسئله ديگروجودشان را آنچنان نرم كرده بودندي كه ديگر نگو ونپرس!
مرتاض راضي از رياضي
ازدست نوشته هاي شهيداحمدرضا احدي نفراول كنكور پزشكي سال64 دانشجوي پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي
تولد آبان 1345 اهواز شهادت 12 اسفند 1365 شلمچه عمليات كربلاي 5
به نام خدا
کاش اینقدربه فکرخودمان نبودیم بدنیست کمی هم به اطرافیان ودیگران فکرکنیم.
ازدانشگاه که برمی گشتم رفتم سوارتاکسی شدم راننده بیچاره که ماشینش عملا اسقاط بود داد می زد و مدام تکرارمی کرد یک نفر.یعنی منتظر یک نفر مانده بود تا تکمیل شود.بغل دستیم آرام گفت برای دویست تومان دارد خودش رامی کشد.
خدا راشکرکه خسته بودم و حوصله کل کل رانداشتم وگر نه فکر کنم دعوایمان می شد.کسی نیست بگوید مرد ناحسابی توکه برایت اینقدردویست تومان بی ارزش است خب خودت حساب کن تا آن بیچاره اینقدر گلویش راپاره نکند.
اگرفرض کنیم حداقل روزی ده بار این مسیر رابرود خب همان دویست تومان برایش می شود دو هزارتومان اگرماهانه حساب کنی می شود شصت هزارتومان سالانه هم خب می شود هفتصدو بیست هزارتومان خودش کلی پول می شود. حالا گیریم کمی هم جنابعالی معطل بشوی یا آن بیچاره حنجره اش را پاره کند خب می ارزد.
اربعین
سری است
از اسرار الهی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|