تبليغاتX
دانشجوی ریاضی پیام نور
 
حضرت امیر(ع):ارزش هر کس به مقدار دانایی و تخصص اوست.
 

تو ترم جديد باتعويض ساختمون دانشگاه يه تغييراتي هم به وجود اومده كه گفتنش خالي ازفايده نيست:

 

معاونت:

برادانشگاه ماكه حتي بي رئيسي روهم تجربه كرده اين يكي ديگه خيلي جالبه هم رئيس داريم هم معاون تازه اونم يه معاون فعال كه اگه يه روز نباشه انگاردانشگاه يه چيزي كم داره.

نمازخانه:

برا ماپسراكه هيچ وقت يه نمازخانه درست ودرمون نداشته ايم واقعا معركس هر چه باشه ازنمازخوندن روي كارتن وروزنامه وچمن و...اونم گوشه وكناردانشگاه خيلي بهتره.

انتشارات:

اگه يه دفعه سركلاس نميومديم مجبور بوديم جزوه همكلاسي هارو دستنويس كنيم آخه دانشگاه كه انتشارات نداشت چنتا هم بودن دوروبر دانشگاه كه هميشه خدا دستگاهشون خراب بود.

بوفه:

يادش به خير برا يه ساندويچ كوفتي كلي راه مي رفتيم وقتي هم مي رسيديم يا ازگرماي هوا اشتهامون كورشده بوديا از زورسرما اشتهامون دوبرابر كه اين دفعه جيبمون كفاف نمي داد.اماحالا يه بوفه داريم هر چند ظاهرش خيلي داغونه هرچند فقط چندنوع ساندويچ ابتدايي روسرو مي كنه هر چند ميز وصندلي هاش خيلي ناميزونن اما فكر نكنم حتي نشستن تو كافه هاي جنوب پاريس هم لذت اين صندلي هارو داشته باشه بايد مي كشيدين تا مي فهميدين من چي مي گم.

 

*پي نوشت:

جناب آقاي علي احمدي كه حالا رفته اي سرپرست وزارت آموزش وپرورش شده اي تو چه مي داني توقع يعني چه تو كه مي گفتي دانشجويان پيام نوركم توقع اند اگرخوب فكركني مي بيني كه دانشجويان پيام نور كاملابي توقع اند اينها امكانات ابتدايي براي يك مركز آموزشي است اما براي ما نهايت آمال. باور كنيد مراكز بدتر از اين هم وجوددارد.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:11  توسط داود  | 

 

معلم به شاگردش گفت:"تنبل خجالت نمی کشی دو سال دریک کلاس مانده ای؟"

شاگرد پاسخ داد:"خودت خجالت نمی کشی که بیست وپنج سال درهمین کلاس مانده ای؟"

                                                                                                    دکترعلی شریعتی

*پی نوشت:هرچند ممکنه خیلی قدیمی به نظربیاد خواستم بگم که بعضی ازحرفایی که مدام میشنویم از یه ذهنای کاردرستی اومدن کمی بیشتر فکرکنیم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:51  توسط داود  | 

مي خواستم باموتور برادرم رابرسانم دانشگاه وپسرخواهرم راپيش دبستاني(تضاد را داريد يانه؟اولين و آخرين مكان تحصيلي).تاپسر خواهرم نشست گازش را گرفتم تادرب دانشگاه يك سر تاختم درخيالات شيرين غرق بودم.

 درب دانشگاه ايستادم منتظربودم تا اخوي گرام پياده شود.خبري نشد اين ور رانگاه كن آن ور رانگاه كن يعني چه كجاست؟اي داد اي هوارنكند درراه افتاده باشدحالا دراين موقعيت كاردك ازكجاپيداكنم(براي جمع كردن اشيا له شده ازروي زمين كاربرددارد) جواب ننه مربوطه راچه بدهم؟

سريع برگشتم از دور معلوم بود داشت سلانه سلانه مي آمد كاردش مي زدي خونش درنميامد فكر كرده بود دارم باهاش شوخي مي كنم (دراين موردسابقه ام خراب است)درحد آبروريزي صدايم كرده بود(داد، هو،سوت،هوار،...)اما من متوجه نشده بودم.جريان را كه فهميد هردويمان زديم زيرخنده.خب ديگر حواس پرتي است و هزار پيشامد.

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:15  توسط داود  | 

باز روز دانشجوي ديگري ازراه رسيدو بازشركت درجشني كه معلوم نبود به چه خاطري برگزارشده است يكي نيامد بگويد دانشجو حالت چطوراست؟

طبق عادت دراين جشن شركت كردم درست مثل پارسال.كيفم راهمراه خود برده بودم فقط چون پارسال هم همين كيف همراهم بود.پارسال وضعم بهتر بود كلابه همه چيز اميدوارتر بودم اما امسال كلا اميدم كمرنگ ترشده است.

سخنران مراسم همه اش سياسي مي گفت زياد هم مرتبط باروز دانشجونبود.نكته جالب مراسم اجراي زنده موسيقي بود:ابتدايك گروه سنتي كه اتفاقا مسئول گروهش دانش آموخته دانشگاه خودمان بود اجرا كرد و بعدهم يكي ازگروههاي معروف شهرستان موسيقي محلي اجرا كرد.شده بودجشن عروسي كف و هلهله بودكه به آسمان مي رفت خلاصه به همه چيز مي خورد الا جشن روزدانشجو.

كلابهترين برنامه وبهترين هديه اي كه هم امسال و هم پارسال ديده ام باران ملايم وقشنگي بوده كه خدا زحمتش راكشيد.

اينم تنهافايده مراسم حديثي از امام جواد(ع)كه درجواب يكي كه طلب نصيحت كرده بود فرموده اند:

صبر را بالشت قرار بده              فقر رادرآغوش بگير           باهواي نفسانيت مبارزه كن هميشه ودرهمه حال خداراناظر اعمالت بدان

وازهمه مهمتر:

روز دانشجو برهمه عزيزان دانش جو و دانش نجو مبارك

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:43  توسط داود  | 

      انگار همين ديروز بود نه از ديروز خيلي گذشته انگار همين امروز صبح بود كه تلويزيون يكپارچه عذا شده بود قصه تكراري سقوط هواپيما و اوج و پروازعده اي عاشق.بابك گوهري خلبان جوان هواپيما تازه بچه دارشده بود يا مي خواست بشود(حالادرست يادم نيست) بيچاره بچه اش كه پدرش مقصر اصلي شناخته شد چه كسي بهتر از خلبان هم دستش ازدنيا كوتاه است كه اعتراض كند هم اينكه همه مردم فكر ميكنند هواپيما هم اتومبيل است چه فرقي دارد؟ بالاخره اين مصلحت لعنتي حكم مي كند تا قضيه جمع شود.به خدا عدالت مهمتر از آبروي شماست خدا خودش شاهد است حالا اين دنيا نشد آن دنيا جوابتان رامي دهد.

حميدخيرخواه كه رفت صبح به خير ايران را ديگر نمي توان ديد. تحمل واحدي و نظام اسلامي و...كار هر كسي نيست. كسي كه ازته دل حرف بزند حرفش به دل مي نشيند حميدخيرخواه ازاين دسته بود. فهميدن اين كه كسي ريا مي كند آسان است.همين فرزاد حسني اگر آيه قرآن هم بخواند من باور نمي كنم .بعدازاين همه آدم صداوسيما گاهي به شدت تنفرآميزمي شود.

خيلي هاي ديگرهم بودند كه چون خبرنگارنبودند صداوسيماو مطبوعات دورشان راقلم گرفتند. مثلا سرتيپ واعظي مسئول روابط عمومي ارتش يا بقيه ارتشي ها.بله دوسال گذشت وتاچشم بگذاري بيست سال هم خواهد گذشت وبه قول سياسيون ايران 1404هم ازراه خواهد رسيد. به همين خوشمزگی به همین راحتی وبه همین سرعت... 

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 16:25  توسط داود  | 

اين چند روزه حال هيچ كاري رانداشته ام. به قول بچه ها حس درس خواندن هم نمي آيد. دیروز امتحان داشتم نرفتم يعني تادانشگاه رفتم امتحان ندادم الكي چرخي زدم وبرگشتم. الان هم دارم به سختي مي نويسم سالن فوتسال هم رفتم اما آن هم افاقه نكرد. به دنبال توپ دويدن را ازهمه چيز بيشتر دوست دارم اما امشب بي فايده بود جز پاهايي كه آماج نوازش دوستان قرارگرفته اند البته كارهميشگي است.فكرنكنم ديگر چيزي بتواند اين ساق هارا در هم بشكند.

خودم را غرق خواندن سلاخ خانه شماره پنج كردم ازبس تعريفش را شنيده ام اما همچين چيز دندان گيري نبود هرچند ازحق نگذريم تا تمام نشد نتوانستم كنار بگذارمش. خلاصه به اين نتيجه رسيده ام كه اين دنيا عجيب جاي مسخره ايست ومسخره تر از آن وبلاگ نوشتن است آن هم شخصي و شرح حال نوشتن كه مطمئنم به دردهيچ موجودي نمي خورد. مدتهاست نتوانسته ام چيزي نه درمورد رياضي ونه در مورد دانشگاه بنويسم.  به قول شاعر:

 اين روزها كه مي گذرد

                              فقط مي گذرد ...

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:29  توسط داود  | 

بالاخره نمايشگاه كتاب هم تموم شد تو اين چند روزه تجربيات جالبي بدست آوردم كه گفتنش خالي از لطف نيست:

*تو اين چندروزه من واقعا به اين نتيجه رسيدم كه عقل مردم تو چشمشونه تعدادي ازبهترين كتابامون بخاطر طرح جلدشون فروش نرفتن اما هركتابي كه جلدش قشنگ بودو ياعنوانش زيبا به سرعت فروش مي رفت مثلا سه تا داستان طنزداشتيم برا نوجوانان كه سريع تموم مي شدن فقط به خاطر عناوينشون:(مرغ سوخاري براي جنازه - به دنبال دماغ خيس - گربه درجوراب زنانه)

*البته نسبت به آدما هيچ وقت نبايدعقل آدم به چشمش باشه مثلا تو نمايشگاه سراغ كتاباي خيلي مذهبي رو آدمايي مي گرفتن كه ازنظرعرف اصلا ظاهرمناسبي نداشتن خب همينه كه مي گن جوون ايراني ذاتا دين رو دوست داره فقط بهش بدمعرفي شده.

  *يه كتاب داشتيم به اسم استاد عشق درباره دكتر حسابي به قلم پسرش. كلمه عشق درشت با خط قرمز روي جلد كتاب حك شده بودوجلب توجه مي كرد تقريبا تمام دختر دبيرستاني هايي كه مي اومدن از ديدن اين كتاب ذوق زده مي شدن وبا عجله اونو به دوستاشون نشون مي دادن امابعد از برگ زدن كتاب آروم اونو سرجاش مي ذاشتن نمي دونم شايد فكرمي كردن اگه زبونم لال روم به ديواردوست پسردارن(كه عمرا داشته باشن)بايد درباره عشق كتاب بخونن.

   *سالهاست كه مي خوام رمان واقعا كم نظير من او (برا تلفظ صحيح به نون كسره بدين)رضا اميرخاني رو بخونم اما يا گيرنميومد يا قيمت نسبتا بالاش(حدود5هزارتومن)منو ازخريدش منصرف مي كرد.اين باركه خودمون مي فروختيم شروع كردم به خوندنش اما ازشانس بد من تانصف بيشتر نتونستم بخونم آخه همه نسخه هاش فروش رفت.

  *بعضي هاهم ازفرصت استفاده مي كردن وكل كتاب روتو چندنوبت مي خوندن يعني هر باركه ميومدن قسمتي ازكتاب رومي خوندن تازه اگه هم كتاب تموم مي شد مشتاقانه سراغش رو مي گرفتن انگاريه صدجلدي مي خوان ازش بخرن.

  *بعضي ديگه هم فقط برا ديد زدن متصديان غرفه ها ميومدن انگارنه انگاركتابي دركارهست آخه غيراز غرفه ما تقريبا تمامي متصديان خانم بودن.خب به صورت كاملا فرهنگي ديد مي زدن يه نگاه به كتاب و صدنگاه به درون غرفه.

 *يه اتفاقاتي هم رخ مي داد كه آدم روحيه مي گرفت كسي اومده بودكه كلي ازكتاباي مارو خونده بود ومدام به دوستش نشونشون مي دادو نظركارشناسي هم مي داد تواين واويلاي كتاب خووني واقعا آدم لذت مي بره يه همچين آدمايي رومي بينه.

*واقعا جاداره اينجا من از روح پرفتوح قيصرامين پور معذرت بخوام چون با توجه به تبي كه بعد از فوت ايشون به وجود اومده ما كلي از كتاباش روفروختيم البته تو به وجود اومدن اين تب ما نقشي نداشتيم فقط به اين تقاضاجواب داديم همين. اين تب متاسفانه يكي ازخصوصيات بد مردم بافرهنگ ماست یعنی مرده پرستی.(البته نمایشگاه برا یادبود ایشون و به اسمشون برپاشده بود  روحش شاد.)                                                                                                    

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:13  توسط داود  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM