حضرت امیر(ع):ارزش هر کس به مقدار دانایی و تخصص اوست. |
...باری اینقدربکوشیم تاپس ازما نگویندکه مشتی مردم پست وفرومایه
بودندو به ماندن نمی ارزیدند!
زان پیش که دست وپا فرو بنددمرگ آخرکم ازآنکه دست وپایی بزنیم؟
حوالي پاييزسال گذشته بودكه اتفاقي به فراخوان مسابقه داستان كوتاه دانشجويي برخوردم که جهاد دانشگاهی دانشگاه شهیدبهشتی برگزارمی کرد فرصت راغنيمت شمردم وبرايشان داستاني فرستادم.حوالي زمستان اعلام كردندكه جزنفرات برگزيده شده ام وبايد درمراسم پاياني دردانشگاه شهيدبهشتي شركت كنم.مراسم يك هفته به تعويق افتاد وقرارشد اول خرداد ازساعت ده تا دوازده درتالارمولوي دانشكده ادبيات وعلوم انساني دانشگاه شهيدبهشتي برگزار شود.واين گزارش درواقع شرح ما وقع است ازلحظه حركت تا بازگشت دوباره به خانه.ازاينكه طولاني است معذرت مي خواهم چاره اي نبود فقط چيزي كه به ذهنم رسيداين بودكه قطعه قطعه اش كنم تاخواندنش راحت ترباشد.نظرات شماراصميمانه پذيراييم.
پرده اول حركت:
نيم ساعت مانده به حركت به سمت ترمينال به راه مي افتم به دلم ماند كه يك كار رادقيقه نودانجام ندهم خب ديگرعادت است. فقط4نفربليط گرفته اند راننده هم باگفتن اينكه برايش صرف نمي كندمارابا ماشينش راهي شهرمجاور مي كندتا ازآنجابرويم.آنجانيزهفت هشت نفري بيشتر بليط نگرفته اند.بايدمنتظربمانيم تا اتوبوسي كه ازمركزاستان مي آيد ماراباخودببرد.بالاخره اتوبوس مي آيدبهتر از بوفه نصيب من نمي شود.بيچاره گوشهايم.مسافربغل دستي ام ازلحظه اول خواب است مدام سرش به روي شانه من مي افتد كلافه ام كرده است،فكرمي كنم معتاد است كه اينجورچرت مي زند.چندساعت كه مي گذردبعضي ازمسافرين پياده مي شوندجاي خالي پيدامي شود ومن هم جلوتر مي روم.دوباره همان بغل دستي ام مي آيد وكنارم مي نشيند،واي خداي من عجب شانسي.اما اين بار معذرت خواهي مي كند كه اذيتم كرده ومي گويدكه كارگرگچ كاراست وخسته ازكار.ازتصورات ذهني ام شرمنده مي شوم.
پرده دوم ترمينال جنوب:
ساعت شش ونيم صبح به ترمينال مي رسيم.بايد خودم را به ولنجك برسانم آن بالا بالاها.ازهمان جاهايي كه ضرب المثل شده است، شمال تهران كه مي گويند همين جاست.خسته وكج ومعوج خودم رابه ايستگاه مترو مي رسانم تا با آن به ميردامادبروم.اين هم يكي از اصول جدا نشدني جامعه ما:صف.چاره اي نيست براي تهيه بليط بايد صف طولاني رابه جان خريد.بالاخره سوارمي شوم،بهتراست به جاي متروبگوييم كنسروآدم جايي نيست دستت رابگيري جاي نشستن پيش كش.وسط اين موج جمعيت مي روم ومي آيم.ايستگاه آخريعني ميردامادپياده مي شوم،سوار اتوبوس هاي تجريش مي شوم و تا تقاطع وليعصروچمران مي روم-آن هم به صورت كاملا ايستاده- يعني ايستگاه پارك وي.
پرده سوم پارك وي:
كمي زوداست به ديواري تكيه مي دهم ونقشه رانگاه مي كنم-حس توريستي را داريديا نه-والده مربوطه تماس مي گيرد مي خواهد ببيند زنده رسيده ام يانه بله فكرمي كنم هنوز زنده ام.حس پياده روي به سرم مي زندبراي رسيدن به دانشگاه بايدعرض خيابان را طي كنم،اماباسرعتي كه اين ماشين هاي گران قيمت مي آيندغيرممكن است.هرآن ممكن است ماشيني زيرم بگيردوبعد درحالي كه به آرامي پارك مي كندشيشه دودي ماشينش راپايين بكشد،آرام خاكسترسيگارش را بتكاندوكمي عينك آفتابيش رابالابدهدو وقتي جسدآش ولاش مرا ملاحظه كرد دست درجيب مبارك ببردوبدون اينكه بشمارد مشتي چك پول رابيرون بيندازدوبرود،اين يعني پول خون من، نه هنوز زوداست تاپاي پل هوايي طي مي كنم.وبعدخودم رابا تاكسي به دانشگاه شهيدبهشتي مي رسانم.
پرده چهارم دانشگاه شهيدبهشتي:
هواي ولنجك بسيارخنك است،نسيم خنكي نيزمي وزيد،جوي هاي كوچكي ،آبي كه ازدل كوه هاسرازيرشده است را دردوطرف خيابان به پايين هدايت مي كند.روزقبل درشهرخودمان آنقدرهواگرم بود وتابش آفتاب شديدكه مغزم داشت ازشدت گرمامي تركيد،اما اينجا... خدابدهد ما كه حسودنيستيم.
دانشگاه شهيدبهشتي يكي ازبزرگترين وقديمي ترين دانشگاه هاي كشوراست ودرواقع يك دانشگاه مادراست كه تمامي دانشكده هاو خوابگاه ها ومراكز اداري ودانشجويي اش به صورت متمركز دريك محل بزرگ دردامنه كوه بناشده است.سرشارازسراشيبي وپله هاي زياداست.آدرس دانشكده ادبيات رامي پرسم قريب پنجاه پله رابايدبالابروم باهرزحمت به دانشكده ادبيات وتالارمولوي مي رسم.
پرده پنجم جشنواره:
تالارمولوي زيادشلوغ نيست درواقع بيشتربرگزيدگان آمده اندوتعداد كمي ازدانشجويان واساتيد دانشكده ادبيات.زيادتبليغ نكرده اندچه براي مراسم چه براي مسابقه.آنطوركه خودشان مي گفتندقصدشان اين بوده كه علاقه مندان واقعي داستان كوتاه گردهم بيايندوكسي فريب تبليغات رانخورد،ازخبرنگاروعكاس جزيكي كه ازطرف جهاددانشگاهي است خبري نيست.
بعدازكارهاي معمول نوبت به سخنراني دكترشادمان شكروي ازداوران مسابقه مي رسد درمورداهميت داستان نويسي مي گويد،تازه آن جاست كه من متوجه مي شوم داستان نويسي به چه دردمي خورد-البته هنوزهم درست وحسابي نفهميده ام- ومي گويدكه قصدشارژ مالي كسي رانداريم وداوران هم مانندشركت كنندگان گمنامند.
نوبت به اهداي جوايز مي رسدچندنفري كه مي گذرداسم مرا مي خواندبه روي سن مي روم خودم را اينگونه معرفي مي كنم"به نام خدا داودپارسانژادهستم رشتم رياضي كاربرديه ازخوزستان ممنونم".جايزه شامل لوح تقدير يك شاخه رز سرخ ودوتا كتاب است.البته من جزنفرات اول تاسوم نشدم-انصافاحقم هم نبود-ولي خب براي من كه تازه اول راه ام و وقت نداشته ام نويسندگي را دنبال كنم جزنفرات برگزيده بودن هم نمي تواندبدباشد.
بعدازمراسم برخي ازدوستان كه شهوت شهرت دارندبه دكترشكروي اعتراض مي كنندكه چرا ازخبرنگاران خبري نيست اما من وقتي دكترتنها شدبه اومي گويم كه من هم موافق دعوت نكردن از خبر نگارانم وايده شماراتاييدمي كنم دكتر خوشحال مي شود.
پرده ششم خوابگاه دانشگاه اميركبير:
بايدخودم رابه ميدان وليعصربرسانم تابه خوابگاه شهيدنجات الهي يكي ازخوابگاه هاي دانشگاه اميركبير به ديدن محسن بروم.محسن پسرعمويم است اختلاف سني كمي داريم ودرواقع خيلي باهم جوريم هروقت همديگررامی ببينيم شروع مي كنيم به بحث انتقادي كردن ازمسائل سياسي وفرهنگي واقتصادي و ورزشي بگيرتامسائل فاميل.
خوابگاه شهيدنجات الهي يك ساختمان قديمي است باده طبقه هر طبقه يازده اتاق داردو درهراتاق سه نفرساكن اند.در واقع بهترين خوابگاه ازمجموعه خوابگاه هاي دانشگاه اميركبيراست.درنگاه اول خيلي كسل وبي روح است مثل اينكه هرجابچه درسخوان هاباشنداينجوري است.وارد اتاق محسن درطبقه هفتم مي شوم سلام و روبوسي وبعدهم نهارواستراحت.دراين ساختمان بيشتربچه هاي ورودي 86 ساكن اند ورودي هاي بالاترهمه بچه هاي به قول ما گلي هستند.
شب به پارك لاله مي رويم اماسريع برمي گرديم تابازي فينال ليگ قهرمانان راببينيم.سالن تلويزيون خوابگاه تقريباپراست شور وهيجان بچه ها اصلاتناسبي باكسلي اوليه كه به نظرمي رسيدندارد.منچسترگل مي زندسالن منفجرمي شود همديگر رابغل مي كنندومي بوسند،باگل زدن چلسي بازهم اين حركات تكرارمي شود.براي من كه ادعا مي كنم ديوانه فوتبالم وحتي شب كنكورنيزقيد فوتبال را نزدم اين شوروحرارت عجيب است.
درواقع همه آن تصورات اوليه من ازفضاي بچه درسخوان هاوتصورات سايرمردم توهماتي بيش نيست قضيه گربه است وعدم دسترسي به گوشت.ولي چيزي كه هميشه حسرت آن راداشته ام همين جو درسي وعلمي است كه خودانگيزه بزرگي براي درس خواندن است.نيمه اول تمام مي شود خسته ام براي خواب به اتاق برمي گردم.
پرده هفتم خواب:
بله بفرماييد،اين هم پرده دارد خب مي خواهم بخوابم شما هم مزاحم نشويد خوشتان مي آيدكسي مزاحم خوابتان بشود.اين قدر درزندگي مردم سرك نكش.
پرده هشتم خانه آن يكي پسرعمو:
صبح ازخواب بلندمي شويم بايد من وپسرعموبه راه آهن برويم تابه اتفاق آن پسرعموكه دارد ازمشهدمي آيد برويم خانه آن يكي پسرعموكه حوالي تهرانپارس منزل دارد.
هنوزچيزي ازپرده خواب نگذشته كه بازشروع كردي خوشت مي آيد كسي روابط فاميلي خودت راروي نت منتشر كند؟ آقادراين خانه خانواده زندگي مي كنند آن وقت توانتظارداري من تمام ما وقع راشرح بدهم.مگر خودت خواهرومادر و ناموس ....
پرده نهم بازگشت:
حوالي بعدازظهرسريع خودمان رابه خوابگاه مي رسانيم وپس ازاندكي استراحت راهي راه آهن مي شويم.براي ساعت هفت بليط دارم.وقتي نمانده سريع ازمحسن خداحافظي مي كنم وخودم رابه قطارمي رسانم وجايم راپيدامي كنم.همسفرانم سربازان نگون بختي هستندكه ازمناطق سردسير راهي استان گرم مامي شوند تاچندماهي رادركسوت سربازي سركنند.يكي ازآنهاكه چندماهي رادراين منطقه خدمت كرده آن چنان ازگرماي هوا براي هم قطاران تازه واردش صحبت مي كندكه من بعداز اين همه سال هنوزچنين گرمايي نديده ام.براي شام سري به رستوران قطارمي زنم قيمت ها هوش ازكله ام مي پراند بايك بيسكويت سروته شام راهم مي آورم.
پرده دهم راه آهن:
سوارتاكسي مي شوم تابه شهرخودم بروم وازآنجاراهي خانه شوم.مردي كه ازكارگران نيشكرهفت تپه است ازاوضاع بدخودشان مي گويدواين كه چندماهي است حقوق نگرفته اندواعتراضات به جايي نرسيده است.خوب كه گفت وگفت آخرسرخدا راشكركردوبه وعده اي كه چند روزبعدبه آن ها داده شده است اميدواربود.من هم فقط گوش مي كردم چرا اينجورنگاه مي كنيدخب مي فرماييدچه كاركنم كاري ازدستم برنمي آمد.
پرده يازدهم خانه:
داستان به پرده آخررسيدوتمام شدتو هنوزدرست نشده اي.خوشت مي آيدكسي به خانه تان سرك بكشد يافضولي كند به خانه مردم چه كارداري سعي كن خودت رادرست كني تورا به خدادرست شو.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|