تبليغاتX
دانشجوی ریاضی پیام نور - آخرین برگ
 
حضرت امیر(ع):ارزش هر کس به مقدار دانایی و تخصص اوست.
 

جاده خاكي

سلام

اميدوارم حالت خوب باشد اين چه تعارف مسخره ايست  خب معلوم است كه خوب نيست.

براي يك شاگردكارگاه آهنگري كه مجبوراست ازصبح تاشب جان بكندوعرق بريزدكه خوشي نمي ماند آن هم كارگاه آهنگري حسين حميدي كه بايد حتما بهترين قطعه رادست مشتري بدهي.دست هاي تاول زده وصورت سوخته شاهدخوبي براي ناخوشي ات است.اي آقابگذريم كه دردفراوان است.اصلا يادم رفت چه مي خواستم بنويسم.آهان يادم آمدمي خواهي بداني چرامن اينقدرتنهايم وخواب وخوراكم كارگاه است.برايت مي گويم امابايدقول بدهي بين خودمان باشد.آدميزادست شايدجايي بخواهي حرفي زده باشي يامثلا ازمن دفاع كني وتقت در برودوهمه گذشته ماراسفره كني وخلق الله هم هركس به فراخورحال توشه اي بردارد.بازهم بگذريم كه حسابي زده ام جاده خاكي.

يكسالي ازعروسي من و كبري گذشته بودكه جنگ شروع شد.اوضاع درهم برهم بود.عزمم راجزم كردم بروم آبادان براي دفاع ازشهر.كبري اولش مخالفت مي كرد.چرادروغ خودم هم دودل بودم.آخركبري باردار بود. بالاخره راضيش كردم كه بروم.طبق عادات سفروصيت كردم وقرارگذاشتيم اگربچه پسربوداسمش را بگذاريم غلامرضاواگردختره بودگلچهره.غلامرضا اسم پدرخدابيامرز من بودكه حقيقتابزرگ فاميل بودوگلچهره مادر بزرگ كبري كه همين جوري ازسرلجبازي بامن انتخابش كرد.آخرهنوزگلچهره عمرش به دنيابودوحقيقتا زني بدعنق وبددهن بود.چاره اي نداشتم قبول كردم بازكه رفتم جاده خاكي بگذريم.

بااحمد به سمت آبادان حركت كرديم.احمدراتونمي شناسي پسر عمه ام بودالبته شايدهنوزهم باشد.همسن خودم بوداماهنوزمجردمانده بود.

ميني بوس ما به نزديكي آبادان رسيده بود.همه جورآدمي داخل ميني بوس بود.پير،جوان،زن،مرد،دختر،پسر، عرب،عجم خلاصه عجيب تركيبي شده بود.خيلي داشتندشهرراترك مي كردندامااينهاانگاربرايشان سخت بود بعضي هاهم براي پيگيري حال اقوامشان آمده بودند من واحمدهم خيرسرمان براي دفاع.من وميني بوس داريم جاده خاكي راگزمي كنيم.

ازدورچندتاعراقي معلوم بودتاميني بوس آمدبه خودش بجنبددرمحاصره افتاديم.عراقي ها همه راپياده كردند مردهاراجدا كردندوزن هاوبچه هاوپيرمردهاراهم جدا.آخرش نفهميدم آن گروه چه شدوكجارفتند.

داشت يادم مي رفت احمددو سه كيلومترجلوترپياده شده بودقرارشدپس ازپيگيري وضعيت پسرعمويش كه همان حوالي خدمت مي كرددرآبادان به من ملحق شودخلاصه حسابي شانس آورده بودهرچه به من اصراركرد كه بياباهم باشيم من قبول نكردم غيرتم گل كرده بودگفتم:بايدهرچه سريع تربه شهربروم من كه براي كارهاي شخصي نيامده ام.همچنان داشتم جاده خاكي مي رفتم امااين دفعه عقب ماشين عراقي ها بودم.

دست هاوچشم هايمان رابسته بودند.ماشين به تاخت به سمت مقصدي نامعلوم حركت مي كرد.حالاديگرمارسما اسيربوديم.البته همچين رسما هم نه اسامي رابه صليب سرخ ندادندتاروزهاي آخرهم ندادند.عراقي هاي لاكردارهركاري دلشان مي خواست باما مي كردندتاهم اعتراض مي كرديم مي گفتند:شمااصلاوجودخارجي نداريدكاري نكنيدحقيقتامحوتان كنيم.راست مي گفتنداسمت كه دست صليب سرخ نباشديعني جايي گم وگورشده اي امامعلوم نيست كجا.هربارهم كه افسراردوگاه بازنش دعوايش مي شدمي ريختندوسياه وكبودمان مي كردند. البته من فكر مي كنم دليلش همين باشدحتماهمين است بي خودوبي جهت كه كتك نمي زنند.اين جاي زخم راهم كه درصورتم مي بيني يادگارهمان موقع است.حالاتويادت باشدمااين همه زجرراتحمل كرديم كه توقطعه خوب بدهي دست مردم ولواينكه صورتت بسوزديادستت تاول بزند.

بغل دستيم مدام مي خواست سرش راازپنجره بيرون ببردتاشايدبين مردمي كه به استقبال آمده بودندآشنايي پيداكند.امامن اصلاراغب نبودم بيرون رانگاه كنم.ده سال بودكسي ازمن خبرنداشت.نه نامه اي داده بودم نه نامه اي برايم رسيده بود.اين آخري يك جورمارا داخل ليست چپانده بودندآن هم براي اينكه اسيركم آورده بودند.

اتوبوس درشلوغي جمعيت گيركرد،دستم راازپنجره بيرون بردم.هركس كاري مي كرد،يكي گلاب مالش مي كرديكي مي بوسيدش وديگري فقط لمسش مي كرد.امادراين بين پيرمردي كه تمام موهايش سفيدشده بودآرام ازجيبش چيزي را بيرون آوردوكف دستم قراردادودستم را مچ كرد.باهيجان دستم راداخل آوردم،قرآن جيبي كوچكي كف دستم جاخوش كرده بود.بوسيدمش وآرام درجيبم گذاشتم.خوشحال بودم هم اززنده ماندن،هم از برگشت به وطن،هم ازقرآن جيبي پيرمرد،هم از...لعنت به اين جاده خاكي كه ازعراق تا ايران همين جور دارد مي آيد.

مابه مقصدرسيده بوديم هرچه اصراركردند بمان تاخودمان آدرس جديدخانه تان راپيداكنيم قبول نكردم خودم بايدپيدامي كردم معلوم بودقبلاپيگيري كرده انداماچون اسامي ماراديرداده بودندبه جايي نرسيده بودند.

خيابان هاتغييرزيادي نكرده بود.اول گفتم به خانه سابقم سري بزنم پيداكردنش سخت نبودجنوب شهرهنوز همان بافت خودش راحفظ كرده بود.به سرخيابان كه رسيدم همه چيزدستم آمد.خيابان شهيدحسين حميدي معلوم بودكه هيچ كس منتظرمن نيست.اماهرطوربودبايدپيدامي كردم.حتماكبري ته دلش لااقل منتظرمن مانده است.رفتم سراغ خانه عمه ام،سريع درزدم نگذاشتم شك وترديدبردلم غلبه كند.شوهرعمه ام دررابازكرد،معلوم بودمرانشناخته هم خيلي ضعيف شده بودم وهم اينكه جاي همان زخم كه گفتم بدجورروي صورتم افتاده بود. گفتم يكي ازدوستان شهيدحميدي هستم تازه ازاسارت برگشته ام وچيزي را بايد به خانواده اش برسانم.نفهميدم چراامابااكراه و من و من آدرس راداد.كمي دست پاچه به نظر مي رسيد حتي نپرسيداينجاراازكجاپيداكرده اي.

آفتاب ظهربدجورمي تابيد،خصوصاروي سركچل من انگارباشدت بيشتري مي تابيد.

صداي اذان ظهربلندشدبه اولين مسجدي كه رسيدم داخل پريدم نفهميدم چطورنمازخواندم خدامراببخشدبدجور فكرم مشغول بود.

به هرزحمتي بودآدرس راپيداكردم عجب جايي آمده بودكبري خيلي بهترازخانه اولمان بودهم خانه اش بزرگتر بود هم خيابانش.خودم راقانع كردم زنگ دررابزنم چندبارزدم كسي خانه نبود.رفتم گوشه اي ازخيابان ومنتظر ماندم جايي نداشتم برومفساعتي خودم راباقرآن مشغول كردم عجب صفايي مي داداين قرآن جيبي پيرمرد.از دورچندنفرنزديك شدند.به درب خانه كبري رفتند خودش بود كبري بود دخترك زيبايي گوشه چارقدكبري را گرفته بودچقدرشبيه خودش بود.حتماگلچهره بود ديگر.آخرش اسم پدرخدابيامرزمن زنده نشد كه نشد.خوب كه نگاه كردم داشت به بچه كوچكي شيرمي داد،مردهمراهش راهم خوب مي شناختم پيرشده بودخيلي بيشتراز سنش كمي هم پايش مي لنگيد احمدبود.نيت كردم قرآن راباز كردم:

* "اگركفران كنيدخداازبندگانش بي نيازاست وكفران رانمي پسنددواگرشكرش به جاآوريدآنراازشمامي پسندد و هيچ كس بارگناه ديگري رابه دوش نخواهدكشيدپس ازاين بازگشت همه به سوي پروردگارتان است..."

الان سال هاست دارم جاده خاكي مي روم.خب بس است ديگرفقط سرجدت يادت نرود به كسي چيزي نگويي، رازدارباشي،خوب كاركني،قطعه خوب بزني،...اي لعنت به اين جاده خاكي.


* سوره زمرآيه هفتم

  نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:15  توسط داود  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM